X
تبلیغات
|...دیـوار...|

|...دیـوار...|





+ نوشته شده در  ساعت   توسط شاپرک  | 

برای نگین...

نگین جان.دوست عزیزم.شایدتوخلی وقت نباشد که مرامیشناسی،امامن مدت زیادیست که میشناسمت...

میدانم چه دخترخوب و فهمیده ای هستی.همه اینهاراازطرزنگارش ونوشتنت درک میکردم.هنوزهم میکنم...!

به خودت هم گفته ام.همیشه صفحات دفترچه خاطراتت راورق میزدم ومیخواندم.اما امروز که صفحه"هنوزهم باورم نمیشود....."برایم بازشد؛بغضی آنچنان گلویم راگرفت که لپ تاپم رابستم و شروع به گریه کردن کردم.

نتوانستم برایت نظربگذارم.اگراینهارامیخوانی:

پدربزرگ های من هنوزهم زنده اند.اماپدرمادرم،چندوقت پیش سکته خفیفی کرد که خداراشکر خیلی به خیزگذشت.اما طرف راست بدن پدربزرگم کاملا بی حس است.لحظه ای که این خبررا شنیدم هیچ واکنشی نشان ندادم،حتی ناراحت هم نشدم!نمیدوانم چرا!به خداسنگدل نیستم!اینطورهم نیست که بگویم پدربزرم آدم بدیست!نه!من خودم درآن لحظه هیج حسی نداشتم...اما وقتی اورا مرخص کردندوبه عیادتش رفتم،وقتی دیدم مجبوراست باواکر راه برود و نمیتواند لیوان رادردستش بگیرد و نمیتواند به تنهایی حمام کند،بغضم شکست!دلم به حال پدربزرگم سوخت...به حال مادرم که چندین شب دربالین اوماندتاازاو پرستاری کند.فهمیدم چقدرپدرارزش داراست.

"خدا"راشاهد میگیرم که اولین اشکم ازگونه هایم جاری شد...اشکی که مثل بقیه اشکهایم نیست...فرق دارد.بوی دلسوزی میدهد...

نگین عزیزم.امیدوارم سایه ی سرپددرت همواره بالای سرت باشد.امیدوارم هیچگاه بی پناه نشوی.حتی فکرکدردن به این طورمسائل دردآوراست...

خدارحمتش کند...برایش دعامیکنیم؛میدانیم اوآنقدرروح والایی داردکه به دعای مامحتاج نیست...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شاپرک 

نتایج،قبولی درآزمون!!!

سلاااااااام

نتایح آزمون اومد...پذیرفـــــته شدددددددم!!!ترلـــــــــــــان هم قبول شد!دمـــم گرم...!وای خداانقده زوق زدم خدامیدونه!خونه مامانبزرگم باخالم تنها بودم؛به نسرین گفتم بیابریم توسایت شاید بازبشه-اخه ازصبح 60مرتبه زدیم بازنشد-خلاااااااصه!زدیم بازشد!حالامن درپوست خودنمیگنجم سریع کُدامو ازبابام گرفتم تاوارد کردیم دیدیــــــــم:پذیرفته شـــــــــد!!!

خلاصه بعدش زنگ زدم زنداییم که سایت بازشده و سریع کدای ترلانوبدین!بعدگفت رلان حمومه الان میدم!سریع رفت کداروگرفت و اورد دادواردکردم!وای دیدم ترلانم قبول شده!انقده خوشحـــــال شدم که نگو!امروزم رفتیم ثبت نام!فردام باید برم واکسن بزنم...نهههههههههه؛وای خداوقتی به زنداییم پشت تلفن گفتم قبول شده طفلکی گوشی رو انداخت شروکرد به گریه کردن،یه لحظه دلم سووووخت...ولی خیلی خوشحالم که اونم قبول شد و بعد3سال بالاخره باهم افتادیم..

بعدشم باخالــم توخونه کلی ترکوندیم!آهنگای جـِواد گذاشتیمو رقصیدیم!وای انقده خندیدیم نگووووو!شبش هم ترلان اومد خونه مامانبزرگم پیش منو نسرین باشه که تنهانباشم؛آخه صبحش نسرین میخواست بره شرکت.وتاساعت3ونیم باترلان بیداربودیم!لپ تاپمم برده بودم!کلی برنامه ریزی کردیم بیایم نت؛تاکام خونه نسرینوروشن کردیم چراغ دی اس الشون قرمـز شد...ومادرحذالمپیک ضایع شدیم!فیلم گذاشتیم نگاکردیم؛آهنگ گوش دادیم...رفتیم بالای پشت بوم!بعدساعت 3ونیم دیدم صدای اذون میاد!رفتم تو آشپزخونه آب بخورم نسرین گفت توهنوزنخوابیدی؟!نماز صبحتوبخون بعدبخواب!منم کپ کرده بودم!

بعدشم خوابیدیم ساعتای 9ونیم اینابیدارشدیم رفتیم باندای کامو وصل کردیم آهنگ گذاشتیمو ترکـــــــــوندیم خونه رو!

دیشب هم نسرین و امیرو احمدورضا ومامانبزرگ وبابابزرگم اومدن خونمون شام!شب هم همینجاواستادن!جاتون خااااااالی نشستیم فوتبال نگاکردیم..خیلی باحال بود!همون اول که شروشدگفتم اسپانیامیبره رضاواحمدو.نسرین میگفتن نخیـر!ایتالیامیبره!وای بابابزرگمم اومده بودتوخط...!میگفت قرمزا اسپانیان؟!ای جان!بعدشم بازی تموم شد ...نسرینم ضایه شد!ولی کلی کرکرکردیم!خدایی خیلی خوب بوددیشب...!

+فروم رسمی هواداران مهدی یراحیعضوشدم...ازهمه بچه ترم!همه17به بالامن 13ساله!وااااااااای خدا!فکرکنین آقای یراحی بیادببینه چی میگه باخودش؟!باید افتخااااااااارکنه بچه 13ساله یکی ازطرفدارای پروپاقرصشه...!دمشـــــــگرم...برنامه 3ستاره رادیوجوان روز پنجشنه دعوتشون کرده بودن...ماهمتوجاده!هی فرکانسای بوقش به هم میخورد!منم که اعصابم0!میخواستم بزنم همه رو قتل عام کنم(آیکون یه ادم خوناشام)

بعدازشون پرسیدن شمامتهمین به جــــــــــذاب بودم مقتدربودن و ...آیاااین اتهاماتوقبول دارین؟جواب داد:بله کاملـاً!باکمال میـــــــل!!مامانم میگفت اعتمادبه نفسش منوکشته!!

+ازدیشب سرماخوردم.پنجره اتاقموچارتاق واکردم بعدخوابیدم...امروزصبحم بلندشدم دیدم وحشــــتناااااک سرماخوردم

+ترنج من به یه نکته پی بردم!ماتوخونمون کامپیوترم داریم،بعدبااون میشه توبلاگفانظرگذاشت!من به خودم افتخــــــــــارمیکنم که انقده دانشـمندم!

+شایدکمتربه نت سربزنم.

+به شدت به آهنگ وبم عشق میورزم...

ترانه نوشت:من عااااااااااشق آهنگ منوزیرسایه خودت بگیرم...عالـــــــــــی

۴تا آدم باهم میخونن!۴تاادم گــــــــل:آقای یراحی؛آقای مسیحا؛آقای بمانی؛آقای صفاریان...اگه گوش ندادینش حتمادانلودکنید؛بیشترمربوط به وطن هستش.متنشو براتون میذارم.اینم لینک دانلودش:

منو زیر سایه ی خودت بگیر؛دانلود

منو زیر سایه ی خودت بگیر

مرز بین غربت و خونه کجاست

وقتی آغوش تو دنیای منه

دور سایت رو زمین خط میکشم

هرچیکه اینور خطه وطنه

واسه یک لحظه تماشا کردنت

دل این آینه هارو خون نکن

دیگه با طوفانت اقیانوس من

این همه جزیررو مجنون نکن

منو زیر سایه ی خودت بگیر

تو مثل خواب ستاره روشنی

بذا دنیا دورمون خط بکشه

وقتی تا آخر این خط با منی

پر کوهی هر طرف میبینمت

واسه من فرهاد تو بودن بسه

تا منو به خواب شیرین نبری

دست من به بیستون نمیرسه

تو دماوندی که زیر بار کوه

خم نمیشی به هوای عشق من

تا منو داری کنار لحظه هات

قید شونه های البرزو بزن

تو که بیداری هنوزم کوچه ها

شب به شب مهتابو هاشا میکنن

هنوزم وقتی به غربت میرسم

منو با اسم تو پیدا میکنن

ترانه سرا: روزبه بمانی

 

منبع:کانون هواداران روزبه بمانی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ--


بچه هایکی واسم این کامنتو گذاشته!خوندمش هول کردم!

سلام خوبید؟از شما یک مشاوره می خوام با توجه به اینکه متاهل هستید، جدید رفتم خواستگاری یک دختر که 10 سال از خودم کوچیکتر هست و اون هم مثل من قبلا در دوران عقد جدا شده، بعد از یک جلسه حضوری دیدن، از خانوادش شماره موبایلش رو گرفتم ولی خیلی سرد جواب اس ام اس میده-اگر من اس ام اس بدم جواب می ده اگر نه جواب نمی ده-علتش رو پرسیدم میگه می خوام وابسته نشم!بهش اس ام اس دادم که سعی می کنم کمتر اس ام اس بدم که مزاحم نشم گفت ممنون!!!!گیج شدم از یه طرف می ترسم نکنه اثرات اختلاف سن هست از یک طرف می ترسم همینطوری سرد باشه و از طرفی می ترسم به حرف خانواده داره رفتار می کنه و دهن بین باشه ، خلاصه گیجم نظرت شما چی هست ؟چطوری رفتار کنم؟(علی)

وب سایت پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]
پاسخ:براااااادرمن!من با۱۳سال سنم متاهلم به نظرت؟!!!؟؟؟شماهرکاری به نظرت درسته بکن!ازمن مشاوره میخوای؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شاپرک  | 

بله برون باعروس20ساله،داماد16ساله...!!

سلاااااااااام

دیشب رفتیم بله برون!باترلان و ...!

من واردتالارشدم عکس عروس و دامادودیدم؛یه هویی ازخودم پرسیدمم این داماده چهرش کوچیکه یاسنش کمه؟!

رفتم بقل دست ترلان نشستم میگم چقد دامادشون کوچیکه!میگه مگه خبرنداری؟!

منم سنگ کوپ کرده گفتم چیو؟میگه بابااینا ازدواج پنهونی کردن!من دهنــــــــــم باااااااز موند یعنی!

گفتم ینی چی؟-آقااین پسره چندمرتبه به مامانو باباش گفته بیاین بریم خاستگاری(دخرته همسایشون بوده)مامانوباباش موافقت نکردن این پسره هم حدودیه ماه پیش مامانو باباش میرن اهواز خونه خالش پامیشه دختره رو میبره عقدمیکنه!!!(خااااااااااااااااک عالم برسر خیره سرش کنن)

چهره من دراون لحظه:|

بعدشم واسشون مراسم میگیرن که ضایه بازی نشه!

وااااااااااای بچه ها داماده ۳سال ازم بزرگتربود!حالا فبل ازینکه بدونم جریان چیه به نسرین گفتم شغل داماده چیه؟میگه محصـل!!!والا من قبل ازنکه بریم فک میکردم داماده باید ۲۰-۲۲سالش باشه!

حالااگه باباهای مابودن!همونجا که میفهمیدن یه همچین کاری کردیم طناب میبستن به سقف مارو دارمیزدن!والله!

ولی خدایی خیلی آبروریزیه...که چی خب؟پامیشی میری دختره ۴سال بزرگترازخودت و عقدمیکنی پنهونی...ینی مطئنم ایناها وقتی بزرگتربشن سرشون به سنگ بخوره میفهمن په غلطی کردن...حقــشونه...!نفهمـآ...من که ۱۳سالمه میفهمم چه کارننگ باریه..پسره ی ۱۶ساله دختره ی ۲۰ساله نفهمیدن..!

اطلاعاتی درباه عروس:دانشجوی ترم دوم روانشناسی دانشگاه پیام نور!خیلی عذر میخوام چینی هم تشریف داشتن

داماد:محصل!دوم دبیرستان!

یعنی ازدیشب برام جای سوال بوده که چراهمچین کاری رو کردن!به مامانم چند مرتبه گفتم مامانم میگه بخواب دختر فکرتومشغول نکن!

ای باباوواینم ازدوره و زمونه حالا...دخترای بی بندوبار...

=========================================

پ.ن:آهنگ جدید دانلودکردم؛قشنگه ...مال آقای یراحی؛اسمشم دیـواره...

پ.ن:من عاااااااااااشق آهنگ هوی تو ام...خیلی قشنگه...یه روز گوش ندم انگار تنم مرده است...

پ.ن:دلـم میخوادگریه کنم؛امابه جای اینکه گریه کنم دارم کر کرمیخندم...

پ.ن:یه عالمـه آرزو دارم...بزرگترینش قبول شدن تو یکی ازدانشگاه های خوب تهرانه...رشته مهندسی پزشکی...

پ.ن:من نمیدونم توی ماه رمضون قراره چحوره ان علی ضیای خنک و مزخرف و لوووووووس رو تحمل کنیم...اههههههه.....

ازروزی که فهمیدم ماه عسلو دیگه نمیذارن(عمو عســلی گلممم)روهم ورداشتن به جاش این پسره لوس و مزخرفو ننرو بچه ننه و...(هزاران صفت بی صفتی دیگر..)آوردن و دیگه صدای دلنشین آقای یراحی نیست افسردگـــی گرفتم

پ.ن:خالم به خاطرکارش یه خونه مجردی واسه خودش گرفته...ولی بازم دررفت و آمده...نمیدونم خوشجالم یانه؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شاپرک 

آزمون تیزهوشان و...

سلام!مثکه قسمته مااولین پستمونو بایه خاطره تقریبابد شروع کنیم!

خب بچه های سال سوم که میدونن 2تیرآزمون تیزهوشان داشتن...گویا دربعضی استانها خیلی آسون بوده،ولی خراسان همیشه آزموناش ازبقیه حاهاسخت تره...

من خودم نمونه دولتی درس میخونم نفر3شدم؛انـــــقده این امتحان سخت بود که نگو!حال برخی دوستانمو پایین مینویسم..یکیش اند بیخیاااااااالیه!

-خودم:ساعت9که شروع شد تا10داشتم سوالاروجواب میدادم بادقت!بعدرسیدم به ریاضی و علوم....

ینی من 10تا11فرصت داشتم 50تاسوال حل کنم!علوم خدایی آسون بودش...ولی ریاضی نه...از30تاسوال من همش5تازدم...اصلا ازفرمولای کتاب یه دونه سوالم نبود؛همش تست هوش بود...خلاصه من عادت دارم بعدهرآزمونی گریه میکنم...انگاری یه چیزازتومنوعذاب بده بخوام خودمو خالی کنم؛دقیقا همینجوری!آزمون تموم شدامدیم بیرون هرچشم شده بودیه من!انقده اشک ریختم که نگووو....!(خاک برسرم کنن)

-مریم:سوالارو جواب داده مث من...10رسیده به علومو ریاضی...سوال1تا5ریاضی رو نگاه کرده دیده سخته!دیگه اصن ریاضی روحل نکرده؛

-فاطمه:میگه سرآزمون  رومینا دوستم واسش یه دونه بادوم انداخته،اونم حواسش نبوده بادومه گم شده!!!میگه سرآزمون داشتم سوالای جرفه رومیخوندم  یه هوبادومه رو دیدم!به مراقبه گفته ببخشیدمیشه اونوبدین به من!؟مراقبه کپ کرده بوداااااااا....سوالای ریاضی روهم فقط2تازده؛همونام اشتباس!تازه سرجلسه چرت هم زده!-ببخشیدمنظوری ازاین حرفم ندارم ولی اگرمنم بابام جانباز50درصدبودوراحت سهمیه میگرفتم سرجلسه چرت میزدم حالااونایی که واقعادرس میخونن حقشونه خداییی...ولی این ازاول سال همینجوری شل میگیره-

-سپیده:باخواهردوقلوش ستاره پشت سرهم افتادن؛خودش نمونه اس خواهرش نه...ولی نتونستن حتی ی سوال بهم برسونن!

ترلان:دحتردایی گراااااااااااام!مث خودم جواب داده؛ولی اون مدرسه مانیس...

موقع رفتن داخل سالن به دوستام گفتم اگه من اومدم داشتم زارمیزدم هول نکنین!!بعدبابام میگه روبه روی دربااقای .د. وآقای .س. واستاده بودن؛بابام گفته کی ازمونشوخوب ترمیده؟اقای .س. گفته هرکی ازدربیادبیرون گریه کنه...معلومه واسش مهمتره همون بهترداده!بابامم میگه من گفتم مهشیدماالان بیادبیرون گریه میکنه!عادتشه...

من اومدم ازدرحوزه بیرون دیدم,حالاهرچشمم هم اندازه یه گردووووووو....! بابامو اینادارن کرکربه من میخندن!بعدش بابام گفت جی شده وجریان چیه!دقیقاازساعت 11که آزمون تموم شدمن تاساعت1گریه میکردم!بعدشم کلی اتفاق افتادکه الان اگه بنویسم زیادمیشه...انشالله درپستهای آتــــــی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شاپرک  | 

آغاز

سلام.

راستشو بخواین زیادخوشم نمیومد برای خودم وب درست کنم!ولی فکرکه کردم دیدم دوست دارم خاطراتمو یه جابنویسم تایه روی که اینارومیخونم؛بامیخندم،یاهم فوقش گریه میکنم دیگه!!!

خیلی وقته-حدودا ازاوایل زمستون!-وبلاگ بیشتریاتونو (اونایی که قراره لینکشون بیادتووبم!)میخونم...!مشتری همیشگی هااااا....!منتها نظرنمیذاشتم دیگه؛شرمنــــده!

از تابستون ایشالله هروز آپ میکنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شاپرک  |